|
شرح ندارد این وبلاگ لعنتی
|
هنگام زايمان
دنيا به آخر نمي رسد در چشمان كودكش
كه زادن با فشار لبي بر لبي ديگر ممكن مي شود
كيسه اي كه گنجايش هستي را دارد
لحظه اي خالي و لحظه اي پر مي شود
اينجا ايام سوگوار مصيبتند
در تماشاي كامليايي زاده شده
از دست رفته براي هميشه
همه آنچه مرا نابود مي كند
عملا بيهوده است
بس كنيد مصرف كلمات را در وصف آفرينش
كه ميان زيستن و انديشيدن
در نيمه باز است
لفاف شفاف قوطي سيگار
بسان كودكي نو زاده
در شفافيتي عميق پستان مادر مي مكد
سينه ها مچاله در خاطرات اولين هوس ، بوسه هاي لزج
بدون زندگي كه همانقدر غير واقعي است
مانند پرونده يك رويا در بايگاني روانكاو.
ماجراي عشقي زن بوسه هايي بودند
كه با چشمان بسته
زير نورافكنها با گشودن پلك خاموش مي شوند
در ۹ سالگي به او تجاوز كردند
برهنه در وسط كليسايي مي خواند
سرود كاملياي مصيبت زده را
شعر هاي خالي از صداقت را
طرح زاده شدن مملو از اسناد توطئه آميز و نقشه هاي شوم است
ايستاده بر پوست شعر
افق را فراموش مي كنم
و همه ي متعلقاتش را.....