شمشير در لاييدن با بدن عريان شعر مي خواند
مي رقصد
ليسه مي كشد براندام كلماتم
سرم ناقوسي مي شود
دلنگ دلنگ
آرام مي نوازد براي مرگ خاموش تالاب و ماهي ها......
ما مغلوب واقعيتيم
در خواب مي خنديم ، مي گرييم
بي آنكه بدانيم
ريشه
ريشه
ريشه
ريشه هاي من كجاست ؟؟
پس مانده هاي مرا
مي توانيد
در سياه چاله هاي لجن گرفته زندگي
پيدا كنيد
آنجا
شعر هاي سقط شده ام
هنوز
بند نافي آويزان دارند
سكوت بي تفاوت من
نشان هيچ چيزي نيست
هيچ چيز ...
بگذار شريان استمرار وقاحت باد
مرا بدرد ....!!
ديگر انسان منتشري نيستم
تالاب مرده است
ماهيها مرده اند
آبپاشها براي اعدام گل مي روند
باغچه را خزان زده!!!!!!!!
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|