جز بادي كه در اتاقك بي روزن وزيد
هيچ تصوري ندارم
اغلب محو ديوار هاي روبرويم
مرا خيال خام جنايتي به دنبال مي كشد
دهان گردم از نااميدي باز مانده
ترك لبها چون شيار زخم ، سرد و خاكي
در امتداد فك پولادين شناور است
به روح اعتماد ندارم
چون دودي روان از لاي انگشتان مي سرد
نمي توان نگهش داشت
عروج خفت بارش را
آبي رنگ زيباييست كه مي بينيم
سايه هاي سفيد به گمانم دوز مورفين را بالا برده اند
ماه مسطح است
دست اندازي نيست كه پا دراز كند
امشب نوري خواهد مرد
تا آسمان مات ، رنگي سنگين يه خود بگيرد
قلب باغچه تاريك است
حياتي نيست و باد
به ريشه هاي نداشته ام چنگ مي زند
شمع عمودي خاموش مي شود.
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|