پا پس می کشد ، خون
می خواهد در جمع بدرخشد
ماه مجلس،
مدام آب دهان قورت می دهد
این خورده بورژوای نازنین .
مرا تاب نیست برهانم آب را حتی
دست افلیج تا مدتها
دود آتش صبحانه را در آسمان دنبال می کرد
پیاز آواز می خواند
نمک آواز می خواند
با دهانی پر از خاک
لرزه بر اندامم افتاد
نمک آوازی حزین دارد
صدایی بغض آلود
سپری می شود
ساعاتی تهی و عاطل،مه انبوه خاطرات
می گذرد.
شب نوازش گر آرام به پایان می رسد
کار روزانه،
در انتهای روز من در هم شکسته ام.
می خواهد بشکفد
امیدی عبث
مرارات جانکاه ادبیات
یک چیز وجود ندارد
ابدیت!!!
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|