نيم روزي كه تابستان از كوه بالا مي رفت
به پيرامونش مي انديشيد و
خاموش مي شد.
بر ميز نوشته بود
دستهاي ديوانه ديوار را كثيف مي كند
ريسمان خون آلود آويزان از ميز
رسما موشي نيم سوخته را به دار كشيده
لته هاي درون ريخته بر سوراخ كف اتاق
خون به پا مي شود
به غايت اسفنج آب مي آورم
پاك نمي شود
لكه اي كه چون ستاره جاودانه مي ماند.
اعدام موش با طنابي ابريشمي
در پس سايه هاي تار و شب گوگردي
قتلي را كمر بسته
غرق در انديشه اي موهوم
توهمي رنگ پريده
بدن نيمه عريان مه
گرد گور مي جنبد و سر خم مي كند.
در پي عشق رفتن
با نقاب ها
ناگزير در هم شكستن
و چون به مقصد مي رسد
خون به پا مي شود!!!
دستكشهاي جراحي سوراخند
موشها نفتالين ها را جويده اند
مي خورند و جارو مي كنيم و مي خوابيم
در بستر با چشمهاي بسته
هوا را مي كاويم
سگي خوابمان را گاز مي گيرد
خون فواره مي زند
به پا مي خيزد...........
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|