|
شرح ندارد این وبلاگ لعنتی
|
یادم اومد چند ماه پیش به محض استشمام دود سیگار به حدی سرفه می زدم که گلوم طعم خون می گرفت.
ببراي روز فيروزه و عادات ماهانه محير العقولش
دست اندازي آن سوي ميز
ميان رانهاي سفيد دخترك
مچاله شده چون تپاله ي گاوي مغموم
بي هيچ زنبوري
در گوشه اي ديگر از غار
انباشته از خرت و پرت
اينجا در كافه ي دود زده
بر لبه ي برهنه ي اندوه
كلاغها در ستيزند
ملافه ها خون آلود ، دخترك نامفهوم
سايه ام خائن است
روزهايم مدفون در بوي تلخ قهوه
زمان سيال لحظه ها ي آرامش غوك مي شود
در تشييع اسطوره شدن
زندگي كورتاژ مي شود
لهيده از هلهله هاي زندگي
غرق حالات
تاملات
و هجاهاي گسسته
تا صبحي كه
جاي دندانهاي خون آلودش آشكار شود
تن مچاله را مزرعه ملخ زده مي فهمد
كه از هيبتش
باد نفير مي كشد
درختان سر خم مي كنند
و كودكان غوغا.......................................