يكشنبه دولابي بزرگ با جامه هاي زمستاني است
يكشنبه بوي نفتالين و مريم گلي مي دهد
چتري بسته را دارد در راهروي كاشي پوش.
آدمها ،يكشنبه ظهر بلندتر حرف مي زنند
يكشنبه عصر محكم تر گام بر ميدارند
دهانشان بوي گند كلمات ناجويده مي دهد
شايد به اين خاطر كه چيزي براي گفتن ندارند
حتي چيزي براي خنديدن.ميفهمم كه هيچ چيز نمي دانم
همين طور الله بختكي سطر ها را رديف مي كنم
وتا آفتاب منجمد از عينك تيره من بهراسد.
به نامربوطترين چيز ها مي انديشم
همين كه مي آيم بخوابم
موشها بيدار مي شوند
كفشها و كاغذ هايمان را مي جوند
و روز بعد سوراخي در نانمان پديدار مي شود
و رد پايشان بر روي ميز.
خواب كند آهنگ است
پس چراغ را خاموش كنيد.
نمي توانم وجود نور را بي آن كه ببينم
تحمل كنيم.
وقتي برفها آب مي شوند
آسمان سوراخي بيش نيست
حتي دستكشهاي جراحي سوراخند.
روز بعد
چكشي مي شود در انتهاي راه
تا مادران برهنه
با آشپز تغار رها كرده
بلايند.
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|