|
شرح ندارد این وبلاگ لعنتی
|
صدا!
جدایی
پرسش!
مرگ
و نقطه پایان!
چه دشوار است
آمیختن با رویاها !
دراز می کشم
وبه درازا می کشم.......
باران منحنی می بارد؟
کنار من آب و چنار و گربه می رقصند
کندوی پر از عسل
یعنی که چشمانت پر از آفتاب
ایستاده و به خاک می نگرم
به حشرات
و به نوار بهداشتی
چه کسی آن را مچاله می کند؟
مرد مترصد؟
گاهی اوقات افکارم بوی پیاز می گیرد
باد سردی وزید
و من روز پیش مرده بودم
یکراست به جهنم ممنوع رفتم
پیشانیم سوخت
چیزی به خاطرم نیامد
جز هوسها!
باکره گان نقش بازی می کنند
روزی سه بار...
اتفاقی بکارت از دست نمی دهند
مگر از بدوش کشیدن هیولای تنهایی
کنار سایه چنار می خندد
تا من سیر خواب استخوان ببینم!
در آغوش من
تنهایی طنین انداز می شود
پیش از خاموشی چراغ
در بستر هامان عریان می شویم!
تحمل کن
تنها چند گام باقی مانده
تا نابودی م + ن .