تبليغاتX
نام قبیله ایم شرمساری است
شرح ندارد این وبلاگ لعنتی
(تنهایی)

صبح که آمد دشنام می دادیم

روز آرام

حیاتی پوشیده از برگهای زرد تنهایی

در کنج ناصور دیواری بی زاویه

در حال کاویدن زیر پراهنیم

زیر ناخن ،موها و شپش ها بر جای مانده اند

با عرق گیر هایی نشسته در اعماق جامه دان

تنهایی خویش را می لولند

چشمهای تنها

چشمهایی که عجیب بی کلام می فهمند.

(رنج)

در حال بالا رفتن از روزمرگیهای هر روزه ی هرزه

رنج در حال بالا رفتن از مرگ مرد!!

در پس شلیکهای مداومی که ....

..................کوکوی ستاره صبح را کشت!

کنج ناصور دیواری نیم آوار شده

با عکس پنجره ای همبستر شده و از سر دلخوشی می خواند

ماه درون طشتی سرشار از نفتالین

مرگ را بیمه می کند

تا باد از کار بیافتد

زمین با مشتی ستاره رنجور

سر تا سر شب را ناله می زند.

(مرگ)

مردگان با تخت هایی سوراخ به ساحل می روند

با مشت هایی چنبره زده درون جیب

همراه با سمفونی شبانه درون دریا می شاشند

حرف نمی زنند

لام تا کام

تا شب بد بو از نیمه بگذرد

صبح بخیر در تنهایی رنج آوری مرگ را رج می زند.

صبح بخیر

بیگاری آغاز می شود

با بارانی های بلند مشکی

دود سیگار

کافه های همیشگی و پژمرده

و صدای شلیک گلوله ای

 که در لالوهای سیم خار دار

و فنجان سوراخ قهوه می پیچد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن  |