|
شرح ندارد این وبلاگ لعنتی
|
امروز را دریاب که..
با مته ای ذهن را سوراخ می کنم
چند سانت فتیله می خواهید؟
کمی.....اندازه ای که مغزم را منفجر کند
و متر می کند...ده...بیست...سی....
چقدر دور از ذهنم می رود
از پشت عینک آستیگی
ذغال چغندر پیداست
با بخار های بی امان
که چهار چرخ لهیده را از بالا می نگرد
ذهنم را جمع می کنم
می سپارم به باد عصیانگر
با برخورد به بیلبورد تبلیغاتی سفید
کمی گیج و مقداری لنگ می شوم
نمی شود
هیچ شعری به دنیا نمی آید
زور می زنم
هیچ!
باز هم
هیچ
که هیچ!!!
شاید نطفه اولیه ........گندیده است
در می یابم زاییدن شعر کار من نیست.