|
شرح ندارد این وبلاگ لعنتی
|
لبخندهايی بر لبه ی تيغ
ديوانه ای حقير که دوگانگی را بازی می کند
آلوده به خشم
جنايتی پنهان شده ، درسهای ظالمانه
آه ، رنجها گسترش می يابند
جنگی درون فکر من رخ می دهد
لطف کن
فقط مرا آزادم کن.
اين يک خانواده است
کتک خورده ، استثمار شده
درست يا غلط وجود ندارد
وقتی تو را در اوج منزلت به بردگی می کشند
مخفی شدن از شيطان
روزبه هنگام در شهر خاموش
و دانستن اينکه آنها به زودی اينجا خواهند بود
سر در گمی و خرابيها
زخمهای باقی مانده در زندگی
هنگاميکه شواهد فيزيکی محو می شوند
فريادی بدون صدا
فقط دوست داشتنی است
معصوميتشان گرفته می شود
فضايل در هم شکسته اند
بوسيله ی اوليا ء مورد اعتمادمان
انقلاب مستحکم می شود
سربازان همه ی نيروهاشان را گرد آورده اند
ويرانی روح خشونت را تجربه می کند
برخاسته از يکی چوبه ی دار قديمی.