تبليغاتX
نام قبیله ایم شرمساری است
شرح ندارد این وبلاگ لعنتی

 

 

 

چيزی که نشانت خواهم داد

در اين شنزار بی حاصل

سايه سردی است

و کرختی وحشتی که انگشتان خاک را مشت می کنند.

باد آرام و سرد

تن متلاشی مرا

به آغوش کوهستانی لطيف می برد

چيزی که نشانت خواهم داد

يکسان نيست با لبه ی تاريک اين تخته سنگ سرخ

درک تو جز مشتی ماسه ی آشفته از باد نيست

که تابستانش اندک ،اندک زندگی بخشيد.

زن مصنوعی بد کار

با هوای تازه آميخت

تا آبستن کند شعله های شمع را .

چيزی که نشانت خواهم داد

صدای پيچش ميله هاست

که وارثان لاابالی امروزند

در رقابت همخوابگی با من.

پريها رفته اند

با اعصابی خراب

به لانه ی موشی صحرايی می خزم

و فکر را می سپارم به پيرمردی

با دوپستان چروکين زنانه

و دو چشم خيره و گستاخ

افسار بريده زن بد کار را

در تسلسل ايام کوک می زند .

با واپسين انوار کمرنگ غروبی تلخ می روم

کفشهای راحتی ،جورابها ،جامه های زير و کرستها ی اويزان از بند را

لمس می کنم

با زن بد کاره عاميانه حرف زدم

زنک احمق

چه بيرحمانه می توان بر او تحميل کرد

لذت همخوابگی را

در يک بعد از ظهر سرد زمستانی.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن  | 

 

 

 

 

عده ای مشتمل از شاعران خاک

به بيابانهای بی پايان هجوم اوردند

تا ملاحان از برای دختران دريا

تاجی از صدف مرمرين بسازند

با توری که در کمر کش دريا فرو رفته

ما در اعماق مسکن داشتيم

انجا که شب از پشت شيشه های آب

ته مانده های تن هوس آلود مرا می نگريست.

سکوتی زرد شانه هايش را به اقاقی ها می مالد

تا آنچه در يا گفت را در پنج بند ترکيب کند:

دفن مردگان

مرگ در آب

آرزوی آرامش

موعظه آتش

سرزمين مجروح

چه می خواهی از اين محبوس در قفس آب؟

می خواهم مرا بميراند

تا آب منتشر

چون بوی عطر زنی مرا تعميد دهد.

عطر ظرفهای اطلسی

در صدای استخوان

بدنهای لخت و سپيد می پيچد

شاعران و عده ای مشتمل بر انها

که سالی چند بار راه از ميانشان گشوده می شود

حامل ته مانده های سيگار و

روزنامه ی مچاله ی ديروزند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن  |