نخواهد ناليد زن
هنگام زايمان دنيا به آخر نمي رسد در چشمان كودكش كه زادن با فشار لبي بر لبي ديگر ممكن مي شود كيسه اي كه گنجايش هستي را دارد لحظه اي خالي و لحظه اي پر مي شود اينجا ايام سوگوار مصيبتند در تماشاي كامليايي زاده شده از دست رفته براي هميشه همه آنچه مرا نابود مي كند عملا بيهوده است بس كنيد مصرف كلمات را در وصف آفرينش كه ميان زيستن و انديشيدن در نيمه باز است لفاف شفاف قوطي سيگار بسان كودكي نو زاده در شفافيتي عميق پستان مادر مي مكد سينه ها مچاله در خاطرات اولين هوس ، بوسه هاي لزج بدون زندگي كه همانقدر غير واقعي است مانند پرونده يك رويا در بايگاني روانكاو. ماجراي عشقي زن بوسه هايي بودند كه با چشمان بسته زير نورافكنها با گشودن پلك خاموش مي شوند در ۹ سالگي به او تجاوز كردند برهنه در وسط كليسايي مي خواند سرود كاملياي مصيبت زده را شعر هاي خالي از صداقت را طرح زاده شدن مملو از اسناد توطئه آميز و نقشه هاي شوم است ايستاده بر پوست شعر افق را فراموش مي كنم و همه ي متعلقاتش را.....
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن |
شمشير در لاييدن با بدن عريان شعر مي خواند
مي رقصد
ليسه مي كشد براندام كلماتم
سرم ناقوسي مي شود
دلنگ دلنگ
آرام مي نوازد براي مرگ خاموش تالاب و ماهي ها......
ما مغلوب واقعيتيم
در خواب مي خنديم ، مي گرييم
بي آنكه بدانيم
ريشه
ريشه
ريشه
ريشه هاي من كجاست ؟؟
پس مانده هاي مرا
مي توانيد
در سياه چاله هاي لجن گرفته زندگي
پيدا كنيد
آنجا
شعر هاي سقط شده ام
هنوز
بند نافي آويزان دارند
سكوت بي تفاوت من
نشان هيچ چيزي نيست
هيچ چيز ...
بگذار شريان استمرار وقاحت باد
مرا بدرد ....!!
ديگر انسان منتشري نيستم
تالاب مرده است
ماهيها مرده اند
آبپاشها براي اعدام گل مي روند
باغچه را خزان زده!!!!!!!!
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن |
يادمان باشد طعم بوسه
تابع عطر رژ لب است!!!!
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن
جز بادي كه در اتاقك بي روزن وزيد
هيچ تصوري ندارم
اغلب محو ديوار هاي روبرويم
مرا خيال خام جنايتي به دنبال مي كشد
دهان گردم از نااميدي باز مانده
ترك لبها چون شيار زخم ، سرد و خاكي
در امتداد فك پولادين شناور است
به روح اعتماد ندارم
چون دودي روان از لاي انگشتان مي سرد
نمي توان نگهش داشت
عروج خفت بارش را
آبي رنگ زيباييست كه مي بينيم
سايه هاي سفيد به گمانم دوز مورفين را بالا برده اند
ماه مسطح است
دست اندازي نيست كه پا دراز كند
امشب نوري خواهد مرد
تا آسمان مات ، رنگي سنگين يه خود بگيرد
قلب باغچه تاريك است
حياتي نيست و باد
به ريشه هاي نداشته ام چنگ مي زند
شمع عمودي خاموش مي شود.
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن |
پا پس می کشد ، خون
می خواهد در جمع بدرخشد
ماه مجلس،
مدام آب دهان قورت می دهد
این خورده بورژوای نازنین .
مرا تاب نیست برهانم آب را حتی
دست افلیج تا مدتها
دود آتش صبحانه را در آسمان دنبال می کرد
پیاز آواز می خواند
نمک آواز می خواند
با دهانی پر از خاک
لرزه بر اندامم افتاد
نمک آوازی حزین دارد
صدایی بغض آلود
سپری می شود
ساعاتی تهی و عاطل،مه انبوه خاطرات
می گذرد.
شب نوازش گر آرام به پایان می رسد
کار روزانه،
در انتهای روز من در هم شکسته ام.
می خواهد بشکفد
امیدی عبث
مرارات جانکاه ادبیات
یک چیز وجود ندارد
ابدیت!!!
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن |
نيم روزي كه تابستان از كوه بالا مي رفت
به پيرامونش مي انديشيد و
خاموش مي شد.
بر ميز نوشته بود
دستهاي ديوانه ديوار را كثيف مي كند
ريسمان خون آلود آويزان از ميز
رسما موشي نيم سوخته را به دار كشيده
لته هاي درون ريخته بر سوراخ كف اتاق
خون به پا مي شود
به غايت اسفنج آب مي آورم
پاك نمي شود
لكه اي كه چون ستاره جاودانه مي ماند.
اعدام موش با طنابي ابريشمي
در پس سايه هاي تار و شب گوگردي
قتلي را كمر بسته
غرق در انديشه اي موهوم
توهمي رنگ پريده
بدن نيمه عريان مه
گرد گور مي جنبد و سر خم مي كند.
در پي عشق رفتن
با نقاب ها
ناگزير در هم شكستن
و چون به مقصد مي رسد
خون به پا مي شود!!!
دستكشهاي جراحي سوراخند
موشها نفتالين ها را جويده اند
مي خورند و جارو مي كنيم و مي خوابيم
در بستر با چشمهاي بسته
هوا را مي كاويم
سگي خوابمان را گاز مي گيرد
خون فواره مي زند
به پا مي خيزد...........
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن |
برق بگیردم
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن |
پيچيده در بيهوده گي روزمره
چنان كه پتك ولنگار باد مي پيچد
وهم ناممكني اوج ميگيرد
روي خط قطار پيچ مي پيچد
حيف !!
حيف كه مرا آيينه فريفت
نه گلهاي داوودي باغچه ي قديمي.
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن |
قورباغه هاي شفاف با نور فلور سنت شكل آدمي دارد
انگار روزي كفن هم مد بود.
پا در هوا حباب مي شوم
رفتن تا نوري زرد
رفتن تا فلور سنت شدن
گامي كه هيچ را گاز ميگيرد
مثل سگ پتياره همسايه
ماچه سگ هرزه هر جايي
كجا مي رود دندانم
دردي جانكاه مي كاهد روزنه ي پوسيده را
نخ از روي سوزن مي پرد جابجايي آغاز مي شود
گاهي...........
نيروي درون شكاف مي يابد
بر تارهاي مرتعش اين گونه ترانه مي خواند:
چيزهايي سزاوار بوسيدن بسيارند
چه كسي تعبير مي كند
واژه پوسيده بوسيدن را؟
بر جهيده از گوري سرد
ناخوانده با آوازي بي كلام
جهان دل ندارد
سگ يكراست سراغ پاچه ام رفت
در باز مي شود يكباره
نفرين بر هاري
بر گلوي جاودانه ها.
دستهاي ديوانه مراقبند
چيزي را كه بر تن مي كنيد
كفن را....................
گور سرد و سگ هار
مي خواهم بدوم...........
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن |
یادم اومد چند ماه پیش به محض استشمام دود سیگار به حدی سرفه می زدم که گلوم طعم خون می گرفت. ببراي روز فيروزه و عادات ماهانه محير العقولش دست اندازي آن سوي ميز ميان رانهاي سفيد دخترك مچاله شده چون تپاله ي گاوي مغموم بي هيچ زنبوري در گوشه اي ديگر از غار انباشته از خرت و پرت اينجا در كافه ي دود زده بر لبه ي برهنه ي اندوه كلاغها در ستيزند ملافه ها خون آلود ، دخترك نامفهوم سايه ام خائن است روزهايم مدفون در بوي تلخ قهوه زمان سيال لحظه ها ي آرامش غوك مي شود در تشييع اسطوره شدن زندگي كورتاژ مي شود لهيده از هلهله هاي زندگي غرق حالات تاملات و هجاهاي گسسته تا صبحي كه جاي دندانهاي خون آلودش آشكار شود تن مچاله را مزرعه ملخ زده مي فهمد كه از هيبتش باد نفير مي كشد درختان سر خم مي كنند و كودكان غوغا.......................................
می تونم یه سیگار بکشم؟
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن |